به نظر بازی من ، طعنه مزن
دست من، پاک است
چشم من اما نه
که دلم پاکترین آیینه هاست
جلوه گاه همه خوبی ها.“محمد زهری”
ای الهه عاشقی…
تنها که میشوم بیشتر حضور بهاریت را حس میکنم
سالهاست که وقتی خود را گم میکنم تو به سراغم می آیی
این شکستن در خود و خود را شکستن و تو را دیدن خود سراسر عالمی دارد
مثل گلی که طاقت آفتاب ندارد و سریع پژمرده می شود
دل من نیز از دوری تو خسته و شوریده شده
ای الهه عاشقی…
بیش از این دلِ تنها و شکسته ام را منتظر مگذار
در به در در پی آغوش خدا می گردم
دم به دم در پی آهوی وفا می گردم
سر هر چشه بدیدم رخ مفتون تو را
سر هر دهکده دیدم سر مجنون تو را
چشمه آب حقیقت به دهان می گیرم
کلبه نور شمیمت به دلان می گیرم
می و عناب و شراب از غم تو می نوشم
برکه زهر خراب از غم تو می نوشم
یاد تو قافیه این دم تاریک دل است
اثر خاطر تو این در باریک دل است
از سر بی کسی ام این غم محروم دلم
قاب عکسیست در این خاطر محزون دلم
سایه عشق تو را در پی آسایش دل می گردم
سالیانیست که من در پی آرامش دل می گردم“م.ص.ر”
الهی حقیر تر و خجل تر از آنم که از تو چیزی بخواهم
الهی و ربی
بندگانت به کجا روند چنین شتابان و افتان و خیزان گر تو لطف و رحمتی ننمایی؟