۲۹ - مرداد - ۱۳۸۹

به نظر بازی من ، طعنه مزن
دست من، پاک است
چشم من اما نه
که دلم پاکترین آیینه هاست
جلوه گاه همه خوبی ها.

“محمد زهری”

ای الهه عاشقی…
تنها که میشوم بیشتر حضور بهاریت را حس میکنم
سالهاست که وقتی خود را گم میکنم تو به سراغم می آیی
این شکستن در خود و خود را شکستن و تو را دیدن خود سراسر عالمی دارد
مثل گلی که طاقت آفتاب ندارد و سریع پژمرده می شود
دل من نیز از دوری تو خسته و شوریده شده
ای الهه عاشقی…
بیش از این دلِ تنها و شکسته ام را منتظر مگذار

در به در در پی آغوش خدا می گردم
دم به دم در پی آهوی وفا می گردم
سر هر چشه بدیدم رخ مفتون تو را
سر هر دهکده دیدم سر مجنون تو را
چشمه آب حقیقت به دهان می گیرم
کلبه نور شمیمت  به دلان می گیرم
می و عناب و شراب از غم تو می نوشم
برکه زهر خراب  از غم تو می نوشم
یاد تو قافیه این دم تاریک دل  است
اثر خاطر تو این در باریک دل است
از سر بی کسی ام این غم محروم دلم
قاب عکسیست در این خاطر محزون دلم
سایه عشق تو را در پی آسایش دل می گردم
سالیانیست که من در پی آرامش دل می گردم

“م.ص.ر”

الهی حقیر تر و خجل تر از آنم که از تو چیزی بخواهم
الهی و ربی
بندگانت به کجا روند چنین شتابان و افتان و خیزان گر تو لطف و رحمتی ننمایی؟

۱۰ - مرداد - ۱۳۸۹

در یک بعد از ظهر گرم تابستانی
در کوچه پس کوچه های بی حوصلگی
در رستوران روح ها
در خیابانی که هم ایران داشت و هم همه زمین
فرشته ای دیدم از اهالی ملکوت
از نگاهش نم نم طراوت بهار می بارید
صدایش پروازی بود در اوج آسمان ها
وقارش به سنگینی کوه ها
و من اکنون آن فرشته را می خواهم

برق شیرین نگاهت آتشی در دل نهاد
دیدن روی نگارت عادتی بر دل نهاد
شهد شیرین رخت را جام می سیراب کرد
آب دریا تشنه ای را تا به کی سیراب کرد
مست رویت گشته ام در این سرای بی کسی
زار و تنها گشته ام در این سرای بی کسی
آن صفای دیده ات مجنون و مستم می کند
دیده ات بر دیده ام مفتون ومستم می کند
در سرای عشق تو شمع و گل و پروانه ام
از نگاه مردمان مست و خل و دیوانه ام
این دل شیدای من را اندکی  مرهم تو باش
ای نوای عاشقی درمان این دردم تو باش
“م.ص.ر”

امروز تو را  دیدم ولی گویی سالیانی است تو را میشناسم
از خداوندی که تو را به این زیبایی و پاک سرشتی آفرید ماندگاریت را می خواهم

۵ - مرداد - ۱۳۸۹

له می شود

اما اعتنا نمی کند

به حضور آدم ها

مورچه

“مجید رفعتی”

باران‌ِ داغ  در یک تابستان آتشین
وقتی که قطره‌ های سنگینش بر زمین داغ و تشنه فرو می ریزد
برگ های خسته درختان  به ناگهان بالا و پایین می روند
دل‌ِ خسته من نیز
هر بار که نامت بر آن فرو می ریزد
به مانند برگی خسته و تشنه بالا و پایین می رود…

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

۲ - مرداد - ۱۳۸۹

کم کم
به کوچه ی بن بست می رسم
با دری چوبی
که به باغی بزرگ باز می شود
راستی
حقیر می نماید زمین
با همه بزرگی اش
از ستاره کوچکی که منم

“گل مــی کنـــد به باغ نگـاهت جـوانیم”

چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟
و چقدر باید بگذرد تا دیگر او را دوست نداشت؟
ناهار که تمام می شود، نمی دانم می خواهم چه کار بکنم یا کجا بروم. وقتی او نیست زندگی ام به این شکل کج و معوج است و وقتی او هست زندگی ام یک جور دیگر کج و معوج است، در هر صورت زندگی ام کج و معوج است…

مهربانی را اگر قسمت کنیم
من یقین دارم به ما هم می رسد
آدمی گر ایستد بر بام عشق
دست هایش تا خدا هم می رسد

۲۴ - تیر - ۱۳۸۹

چه زیبا گفت آن دوست سرطانی ام که ما بیماران خاص روحیاتی خاص داریم
خداوند رحمتش کند…
سه ماهی می شود که برای همیشه از درد سرطان خلاص شده

درد پنهان به تو گویم که خداوند منی
یا نگویم که تو خود مطلعی بر اسرار

به تماشا سوگند و به پرواز کبـوتر از ذهن…
واژه ای در قفس است

۲۳ - تیر - ۱۳۸۹

شیطان را دیدیم که  آیت الکرسی می خواند و برای سلامتی بیماری دعا میکرد…

گرچه شیطان رجیم از راه انصافم ببرد
همچنان امید می‌دارم به رحمان رحیم

۱۱ - تیر - ۱۳۸۹

دیشب ندیدی که چه محشر کردم
با اشک تمام کوچه را تر کردم
دیشب که سکوت دق مرگم می کرد
وابستگی ام را به تو عادت کردم

نگاه کن
می بینی ؟؟؟؟
همه چیز حکایت از تو دارد
دیگر در لحظه هایم حتی ثانیه ای خالی نمانده..
حتی ثانیه ها هم تو را برایم مرور میکنند:
چشمانت …
نگاهت…
صدایت…
دستانت و ……………..
باور کن من نمی خواستم دوباره دلتنگت شوم….
باور کن تقصیر من نبود
نمی دانم چرا  دوباره از تو لبریز شدم ؟
دوباه چشانم رنگش و نورش را از تو گرفته و جز تو را نمیبیند
راستی انگشتانم دیگر سردشان نیست و از شوق تو گرما گرفته اند..
فکر کنم که دیگر زمانش رسیده
بیا…
می خواهم همیشه فقط به تو فکر کنم

درد دوری از رخت من را چو مجنون میکند
رهگذر در عاشقی من را چو مظنون میکند
نام تو در قلب من بالا و بالا می رود
دیده ات در دیده ام حالا و بالا می رود
من به دنبال رخت آواره و تنها شدم
از صدای عشق تو دیوانه و شیدا شدم
دفتر ایام عمرم در پی ات آوار شد
آن عقاب عاشقی هم در پی ات آواز شد
“م.ص.ر”

در این جاده زندگی هنوز هم تنها سفرم را ادامه می دهم ولی چقدر بوی ” تو ” می دهد همه ی طول این جاده……..

برای دانلود

الهی نامه:


الهی..
از خود خالی ام کن و مرا سرشار از خدا کن
الهی..
این خود را در من  بشکن و خدا را در من بساز

۱۰ - خرداد - ۱۳۸۹

دلم می خواهد که اینجا در کنارم باشی تا به چشمانت چشم بدوزم
و مرغان عشق را در آسمان نگاهت نظاره کنم
دلم می خواهد که بهار را با تو سر کنم…
دلم می خواهد جهانی را خبر دار کنم که عاشقت گشته ام
می دانی که دلم سخت برایت تنگ شده است
ای کاش وقتی که تو را ببینم هوایمان بارانی باشد
ای کاش وقتی تو را ببینم از شدت عشق به تو و حیا سر جایم خشکم نزند
و بتوانم بگویم که
چقدر دوستت دارم و دلم برایت تنگ شده است…
ای کاش بتوانم برای همیشه
در آسمان چشمانت زل بزنم
ای کاش بتوانم تو را در آغوش بکشم
که دلم سخت برایت تنگ است…
ای کاش دیگر حرفی از رفتن و فراق نگویی
می دانی…
برای دیدنت لحظه شماری می کنم…
نمی دانم تو هم دلت برایم تنگ شده یا نه ؟؟
اما من همیشه دلتنگ توام !
آنگاه که در کنارم هستی …
حتی وقتی که تو را می بینم …
چون نمی توانم وسعت دلتنگی هایم را به قلم و زبان بیاورم …
نمی دانم …
گویی دستی جلوی دهانم را می گیرد …
چه کنم ….
ای کاش برای همیشه
با هم بمانیم…

زندگی شاید
آسان‌تر می‌بود
اگر تو را هرگز ندیده بودم
آ‌ن‌گاه دیگر
هربار به هنگام جدایی
بر من اندوهی آوار نمی‌شد
یا دلهره‌ی
جدایی‌های پسین و پسین‌تر
بدین‌گونه گریبانم را نمی‌گرفت
یااین‌چنین بی‌تاب
در اشتیاق تو نمی‌سوختم
اشتیاقی که هر دم بهانه‌های ناشدنی می‌گیرد
و دل‌آزرده آه می‌کشد
زندگی شاید
آسان‌تر می‌بود
اگر من تو را نیافته بودم
اما
این دیگر زندگی من نبود!


الهی چه بگویم که انسانم و فراموش کار
الهی..
محبتت را از بندگانت دریغ مکن که همه انسانیم و فراموشکار…

خداوندا فغان از دست هجران
ز درد هجرت یار و عزیزان
خداوندا جدایی را فنا کن
ز قلب عاشقان غمها جدا کن
بیا و عاشقان را یاوری کن
و قلب عاشق از کینه بری کن
بیا ای پادشاه ملک احسان
وفا قانون ملک عاشقی کن
اگر قلبی به قانون پشت پا زد
ودودا بر گناهش داوری کن
حریم عشق را حرمت بباید

تو بر قانون عمل کن سروری کن
“غزل تاران”

۳۰ - اردیبهشت - ۱۳۸۹

نگاهش به آن خط ممتد ثابت مانده بود..
ناخودآگاه با آن خط ممتد خاطراتی که با او داشت برایش زنده میشد
چشمانش سرشار از اشک شده بود و او همچنان به آن خط ممتد نگاه میکرد
یادش آمد چطور او را دیده بود و بعد چطور عاشق او  شده بود و بعد چطور ازدواج کردند
و چطورعشقش برای همیشه از دنیا رفت…

مثل بارانی زنم بر شیشه های دیده ای
مثل مرغی گشته ام درشیوه های دیده ای
ای هوای نور چشمی بر دلی یا دیده ای
ای صدای صور هستی از دلی یا دیده ای
آن دل شیدای مفتون  دیده ای؟
آن دل خونین مجنون دیده ای؟
“م.ص.ر”

خدایا چقدر خوشحالم که خدایی چون تو دارم آیا تو هم از اینکه بنده ای چون من داری خوشحالی؟؟؟

به حرمت دعای آن مادر قد خمیده ، خدایا دعای ما هم این است:

اللهم عجّل وفاتی سریع

۲۵ - اردیبهشت - ۱۳۸۹

باران تند تند می بارد و دارد راه را می شوید و دیده را اشک..
بیا برویم بر اوج آسمانها …
و بر ابرها خانه ای بسازیم ..
و در باغچه آن خانه ،درختانی بکاریم ..
و آن درختان را با اشک دیده آبیاری کنیم..
شاید نوبرانه اش خوردنی تر باشد…

آواره ام، ویرانه ام
من عاشقی  بی خانه ام
تنها دل و دیوانه ام
من مرغکی بی دانه ام
افسرده ام ، باریده ام
از عشق او نالیده ام
درمانده ام ، خون دیده ام
در عشق او غم دیده ام
جا مانده ام ، وا مانده ام
جانی به راهی  داده ام
غم دیده ام، سم چیده ام
جامی به رازی دیده ام
دلداده ام،جان داده ام
دل را به دامی داده ام
گل داده ام،حس داده ام
گل را به کامی داده ام
من خسته ام، من رفته ام

مرگم دوایی رفته ام
“م.ص.ر”

خداوندا سلام
به خاطر همه چیز و هیچ چیز از تو ممنون و سپاسگذارم
خدایا،ممنونم که در این اوج تنهایی ، تنهایم نگذاشتی و با من ماندی و میمانی
خدایا ممنونم که در این روزگار پر از فساد و هیاهو باکرگی من و دلم را حفظ کردی
خدایا ممنونم که در این دوران فراموشی یادت را در دلم و خاطرم نگه داشتی
“خدایا ممنونم به خاطر همه چیز”

الحمدالله على کل نعمه کانت او هى کائنه

۱۰ - اردیبهشت - ۱۳۸۹

خیلی سعی و تلاش کرد تا خودش را بیدار کند ولی نتوانست
به روی خودش آب پاشید ولی باز هم بیدار نشد
خیلی با خودش کلنجار رفت ولی فایده ای نداشت
اصلاً باورش نمیشد..
گوشه ای نشست و شروع کرد به زار زار گریه کردن
بیچاره خبر نداشت که روح است و ساعت هاست از بدنش جدا شده…

ماه شدی، نور شدم
کشتی بی نوح شدم
روز شدی ، دور شدم
آتش بی دود شدم
چشم شدی ،کور شدم
ماهی بی هور شدم
شاه شدی، سور شدم
عاشق بی شور شدم
ناله شدی، آه شدم
گریه بی گاه شدم
صدا شدی ، خنده شدم
خدای بی بنده شدم
عشق شدی وفا شدم
ساقی بی جفا شدم
مست شدی، رها شدم
قیمت بی بها شدم
سوز شدی، آب شدم
خفته بی خواب شدم
یار شدی، خدا شدم
ناله بی صدا شدم
“م.ص.ر”

خدایا سلام
امروز را چطور هستی؟
نمیدانم چرا ناگهان دلم هوای صحبت با تو را کرد..
نه اینکه فکر کنی به یادت نبودم ..نه
خودت که می دانی ما از بندگان همیشگی توئیم
می خواستم بگویم که …
چه بگویم که خودت همه چیز را می دانی
چرا دوباره بگویم وقتی که خود حرف دلم را می دانی؟
خدایا ناراحت نشو
میگویم
دوست داری با صدای بلند فریاد بزنم ؟
مگر برای تو فرقی هم می کند؟
باشد باشد تو خدائی و من بنده ای ضعیف
اصلاً میخواستم بگویم که که که …
نمیدانم با چه ادبیات و آرایه و قانونی بگویم..
خدایا من که با تو از این حرف ها ندارم
دارم ؟
پس رک می گویم
« خدایا دوستت دارم »

۶ - اردیبهشت - ۱۳۸۹

رفتنم بهانه ای است تا از خاطراتم دست بشویم
همان خاطراتی که تو به من هدیه دادی
می روم تا عاشق عشق کسی نباشم و برای سفر بارم را محکم ببندم!
مرگ من نزدیک است
آنجا ایستاده است و مرا نظاره میکند
خیلی نزدیک است
نزدیک تر از صدای موذنی که در مسجد آن سمت خیابان اذان میگوید
راستی ، آخرین نمازت را خوانده ای؟
به من بگو که اولین نمازت را کجا خوانده ای؟
به کدام جهت و قبله؟

شبی در عالم خفته، گذرکردم از آن کوچه
چو ابریقی در افتاده ، گذر کردم از آن کوچه
تو را دیدم که آسوده ،گذر کردی از آن کوچه
چو تیری از کمان رفته ،گذر کردی از آن کوچه
تو را همراه خود دیده ،گذر کردیم از آن کوچه
چو اشک عاشقی رفته، گذر کردیم از آن کوچه
ولی در عالم دیده ، نبودش کس در آن کوچه
منِ تنهای دل خسته ،نبودش کس در آن کوچه
منِ بی یار و بی ساقی، گذر کردم از آن کوچه
نبودی تو کنار من ،گذر کردم از آن کوچه
از آن کوچه از این کوچه، گذر کردم از آن کوچه
به دنبال نگاه تو، گذر کردم از آن کوچه
چو اشکی در دل باران ،گذر کردم از آن کوچه
دلم  با خاطری خسته، گذر کردم از آن کوچه
تو را دیدم در ان کوچه، گذر کردی از آن کوچه

تو را دیدیم ولی با او ،گذر کردی از آن کوچه
“م.ص.ر”

به نام خدا که هم عاشق است و هم معشوق و خود حقیقت واژه عشق است
عاشق باشی آن وقت است که می فهمی عاشق چه میگوید
و اگر آدمی عاشق نباشد معنای کلام پر از مهر و محبت و لطف خدا را نمی فهمد
خدایا فقط به نام خودت و به عشق خودت

۵ - اردیبهشت - ۱۳۸۹

میترسم عمرم کفاف دیدنت را ندهد  ای عشق
اما به همه گل های دنیا سفارش کرده ام که هر وقت تو را دیدند سلامم را به تو برسانند.

شیشه ام را ساقی و باقی نبود
مالکم را جامی و راهی  نبود
کار این دنیا ولی بازی نبود
این غم ما بر دلی باری نبود

“م.ص.ر”

الهی..
مدیون محبت ها و لطت و کرم تو بوده و هستم ، هنوز هم محتاج لطف و محبتت هستم
الهی..
ای غفور رحم کن بر این بنده مغفور
الهی..
ای قادر رحم کن بر این بنده مقدور
الهی..
ای ستار العیوب رحم کن بر این بنده معیوب
الهی..
ای رحمان رحم کن بر این بنده مرحوم
خدایا بیش از این منتظرم نگذار که من بیش از این طاقت انتظار را ندارم

۲ - اردیبهشت - ۱۳۸۹

ای دعا از تو اجابت هم ز تو
ایمنی از تو مهابت هم ز تو

نسیم آرامش و اطمینان می‌وزد
شمیم هزاران گل خاطره می‌پراکند به مانند قصه هایی که در کودکی شنیده ای
به ناگهان یاد تو بر امواج افکارم سوار می شود و چون کودکی به خواب رفته به هنگام قصه در جنگل های مه گرفته خاطره ها  قدم می‌زنم
و چون شهابی سرگردان در آسمان خاطره ها از دایره زندگی بیرون می‌روم…

کاش میشد آسمانی را برید
کاش میشد آن سر نی را برید
کاش میشد ابر را آباد کرد
کاش میشد اشک را آزاد کرد
کاش میشد سایه ای بر بام بود
کاش میشد پایه ای بر باد بود
کاش میشد از سر دنیا پرید
کاش میشد از ته دریا پرید
کاش میشد مرگ ما مردن نبود
کاش میشد کار دل، بردن نبود
کاش میشدعاشقی یاری شود
کاش میشد اشک غم جاری شود
کاش میشد دیده ام باران نبود
کاش میشد آن غم یاران نبود
کاش میشد بلبلی حیران شود
کاش میشد لیلی هم هجران شود
کاش میشد دردها درمان شود
کاش میشد مرگ ما آسان شود

“م.ص.ر”

الهی..
ای یگانه مطلق بی همتا
الهی..
ای تنها قادر و مقتدر و توانا
الهی..
ای  خالق مهربانی و ای سرشار از احساس ها
خیام چه زیبا سرود این حال ما را :
ابریق می مرا شکستی ربی
بر من در عیش را ببستی ربی
بر خاک فکندی می گلگون مرا
خاکم به دهان مگر که مستی ربی

و وقتی این بنده ناچیر گناهی مرتکب می شود ، رو به درگاهت می آورد و امید به بخششت دارد :

ناکرده گنه در این جهان کیست بگو؟
آن کس که گنه نکرد چون زیست بگو؟
من بد کنم و تو بد مکافات دهی
پس فرق میان من و تو چیست بگو؟
الهی..
می دانم که می توانی ولی وقتی خودت گفته ای که لذتی در گذشت است در انتقام نیست پس یا ستار العیوب ببخش این بنده حقیرت را..
الهی…
فقط یک کلمه

” العفو…”

۲۴ - فروردین - ۱۳۸۹

فکرش را سخت به خود مشغول کرده بود
شب و روزش را نمیشناخت
از چه چیز این زندگی لذت ببرد؟
وقتی که جان نیست دیگر لذت بردن از این روزگار چه معنی دارد؟
از چه چیز این عید لذت ببرد؟
نمیتوانست بغض اش را مخفی کند
سخنی که دکترش به او گفت همه افکار و اهداف و حتی مسیر زندگی اش را بهم ریخت
دیگر برایش عید و خوشی و عزا و ماتم فرقی نداشت
البته اگر شما هم جای او بودید و دکترتان به شما میگفت ” این آخرین عید نوروزیست که میبینی و تا میتوانی از آن لذت ببر” حال و روزتان بهتر از این نبود؟؟؟؟؟

ای فغان از داستان زندگی
قصه ای از راستان زندگی
زندگی آهی و افسوسی نبود
زندگی راهی و افسونی نبود
شادیش با اشک معنا می شود
اشک آن با مشک برپا می شود
زندگی یعنی که حسرت بر دلی
زندگی یعنی که حرکت بر پلی
مرگ یعنی آن  پریدن تا خدا
آسمانی را بریدن با هدا
از برای چه در اینجا زیستی؟
کاش میدانستی که آنجا کیستی
مال دنیا را دلی انباشتی
دیده دل را گلی افراشتی
اشک  چشم مادران را ریختی
آبروی مومنان را ریختی
زندگی پایان شد و مرگت رسید
دیده را دل کن ببین مرکب رسید
حال این دنیای دلت آباد شد؟

بند دنیا از دلت آزاد شد؟
“م.ص.ر”

الهی …
این جانم را بگیر ولی آبرویم را مگیر..
الهی…
نور شادی و خوشبختی و امید را در دل و خانه و کاشانه همه بندگانت بتابان
“الهی آمین”

—————

بنده های پاک و بزرگوار خدا خواهش میکنم من را از دعای خیرتان بی نصیب نگذارید

۲۰ - فروردین - ۱۳۸۹

ریسمان زندگی را به این محکمی گرفته ای و بالا می روی که چه؟
مگر نمی دانی روزی از این ریسمان جدا خواهی شد؟
مگر نمی دانی که هر چه بالاتر بروی افتادنت دردناک تر خواهد بود؟
آهای فلانی…
زندگی یعنی نقشی بر آب ،
اینقدر این نقش بر آب را جدی نگیر…

لاله سرخ حقایق باز شو
بر دل داغ شقایق راز شو
مجمع ظلمت شبان را ماه شو
قصر قلب عاشقان را شاه شو
این جهنم بر دلان را دور شو
چشم ظلم کافران را کور شو
ای شب تاریک دنیا روز شو
ای هوای عاشقی ها سوز شو
سوره حمد خدا آغاز شو
مرغ باغ آسمان آواز شو
مسلم عشق خدا تسلیم شو
علم و عشقش را جدا تعلیم شو
کاخ سست آرزو بر باد شو
مرغ غمگین خدا بر بال شو
بر خدای آسمانی بنده شو
در دلی یا  آستانی زنده شو

” م.ص.ر”

الهی
صادق هر چقدر ناله کرد و خواهش کرد بر دلت اثری کرد؟؟
الهی …
مثل همیشه محتاج کرم و لطف تو ام
الهی…
مرا به غیر خودت وامگذار
الهی…
مرا عاشق خود نگهدار
الهی…
مثل همیشه نیازمند لطف و کرم و بخشش تو می باشم
الهی…
توبه میکنم از هرچه که مرا از تو جدا کرد
الهی…
ای که اسمت دواست و ذکر شفا
عنایتی بر من بنما…

الهی آمین”

۱۶ - فروردین - ۱۳۸۹

به نگاهش خیره شده
به او که اکنون بی حال و بی رمق بر روی تخت بیمارستان افتاده است
انواع سرم و سیم و دستگاه به آن جسم نحیف و بیمارش وصل بود
باورش نمیشد که عشق جلو چشمش دارد ذره ذره آب میشود
دیگر اشکی هم برایش نمانده بود که به درگاه خدا آن را ببارد
گل عشقش ، همسرش ، زندگیش در جلو چشمانش دارد قطره قطره تمام میشود و او…
نمی داند که به خدا چه بگوید که دل خدا به حالش رحمی کند
نگاهش به عشقش می افتد
چشمانش بسته شد….
دلش لرزید
نهیب زد ” خدایا تو که عزیزی و عشقی نداشته ای تا بفهمی که داغ عزیز دیدن از مرگ هم سخت تر است”

مطرب دل ،ساز ما را لوله کن
آن صفای عاشقان را سوله کن
می بخور،نازی بکش،بزمی بکن
از پی معشوق خود رزمی بکن
تار عشق بت پرستان ساز کن
بار اشک عاشقان را باز کن
بر دل ما بیکسان رحمی بکن
آن دل بشکسته را فهمی بکن
نام یزدان تبارک یاد کن
بوی یاس تازه را بر باد کن
با دل بیگانگان قهری بکن
بر دل ما خستگان مهری بکن
این اسیررفته یاد آزاد کن
آن خرابِ خفته داد آباد کن
خاطر لیلای دل شیدا بکن
باور گمگشته ره پیدا بکن
این شب آشفتگان را تار کن
مدعی بر عاشقی را دار کن
از غم تنهای دل کاری بکن
با دل عشاق خود یاری بکن
این زبان قصه گو را لال کن
روز و ماهِ عاشقی را سال کن
بر دل دیوانگان فکری بکن
از دل ما خفتگان ذکری بکن
ما طریقان ره ات بیدار کن
با مریدان خودت دیدار کن

“م.ص.ر”

خدایا سلام
جواب سلامم را می دهی؟
چه کنم که زیاده خواهم و تو را می خواهم
خدایا ،معجزه ای می خواهم
از بنده ای ضعیف چون من غیر از دعا و خواستن از تو چه بر می آید؟
خداوندا، راه را بر ما هموار و آسان نما و به خاطر لغزش هایمان عقوبتمان نکن

تقدیم به فاطمه زنده بودی آن نویسنده شهیر و رفیع و به یادماندنی به مناسبت آخرین اثرش:
دورتر که میشوی به یادماندنی تر میشوی…
یادت باشد تمام که شوی تازه در حال شروع شدن هستی
کاش بودی و دستی بر سر این امواج خروشان خلیج فارس که از نبودت فریاد مصیبت سر می دهند می کشیدی و آرامشان می کردی
تو زنده بودی ، زنده هستی، زنده خواهی بود
در یاد و خاطر ما جاودان بودی و جاودان ماندی،داستان می نوشتی و اینک داستانت را نوشتند
کجایی که چشم ما مثل هوای شهرت شرجی است و می بارد…
روحت در جوار ساحل داغ خلیج مان فارس آرام و جاودانه به غروب خورشید خیره شده …
یاد تو ما را خوش است و بس …

۱۳ - فروردین - ۱۳۸۹

رفته بودم جمکران
آداب مسجد را که به جا آوردم به سراغ چاه عریضه در پشت مسجد رفتم
چاه را که دیدم یاد او افتادم
غربت علی….

آن خدا را یا علی ما گفته ایم
زندگی را با علی ما گفته ایم
عاشقی را با علی معنا کنیم
قامتی را با علی رعنا کنیم
نور کوثر در علی پیدا کنیم
شور احمد در علی شیدا کنیم
با علی ما کشتی نوحی شدیم
تا علی ما دشتی روحی شدیم
در علی ما نام اعلاء دیده ایم
نام او در نام احلاء دیده ایم
از علی با شیوه او گشته ایم
از دلی ما شیعه او گشته ایم
راز او با چاه دنیا گفته ایم
ساز دل تا راه دریا گفته ایم
یا علی را با علی ما خوانده ایم
با علی ما یا علی ها خوانده ایم
آنکه او را ما خدایی دیده ایم
آفرین بر او ،علی را دیده ایم

“م.ص.ر”

الهی…
باران رحمتت را از ما دریغ مکن.
الهی…
تو بزرگی و بی کران و ما بندگانی هستیم کوچکتر از هیچ .
الهی..
عنایتی ، توجهی ، نگاهی

۱۱ - فروردین - ۱۳۸۹

چقدر کار سختیست
کاش این آرزو را نمی کردم..
آخر چطور همزمان به این همه کار رسیدگی کنم
حالا میفهمم او چه می کشید!
حالا کاملاً درک میکنم کارهایش را..
ولی مانده ام در این کار..
کاش این آرزو را نمی کردم..
آخر می دانی چیست؟
الان ساعتی میشود که من خدا شده ام…

بغض لیلی از غم مجنون شکست
شیشه اش از خاطر مجنون شکست
ناله ها از سوز او آغاز کرد
شکوه ها از شور او آغاز کرد
قصه  های عشق مجنون دیده ای
غصه های شوق مفتون دیده ای؟
مثل باران از غمش باریده ام
از فراقش روز و شب نالیده ام
ابر عشقم از غمش آباد شد
بند روحم از پی اش آزاد شد
از پی اش آواره دل ها شدم
از نبودش رانده دل ها شدم
عشق را با نام مجنون گفته ای
قصه ای از شوقِ لیلی گفته ای؟

“م.ص.ر”

الهی..
اگر این امتحان است پس چه امتحان سختی..
الهی..
بعد از کدام امتحانت به من اعتماد خواهی کرد؟
الهی..
مرا ببخش ولی امتحان هایت مرا پیر کرد

۹ - فروردین - ۱۳۸۹

آدم که می آید دنیا در زندگی کم کم خودش را پله پله به بالا می رساند
و پله پله دوباره به طرف پایین می رود ..
یعنی اول و آخر هر دو پایین است.
اول = آخر
این تعریف
آرمین ۱۰ ساله بود از زندگی در حالی که با بیماری سرطانش مبارزه می کرد…
آرمین در یک غروب تلخ پاییزی برای همیشه از نردبان زندگی پایین آمد

۵ - فروردین - ۱۳۸۹

کاش پرنده ای بودم سبکبال و بال می کشیدم بر اوج آسمان ها..
می پریدم و پرواز میکردم
آنقدر می گشتم و می گشتم تا خانه امن خدا را بیابم
و وقتی آنجا را یافتم بر سقف آن خانه لانه ای می ساختم و در پناه دستان خدا تا ابد آسوده می خوابیدم…

در پی ات آواره صحرا شدیم
از نگاهی غرفه دریا شدیم
ما به دنبال نگاری گشته ایم
هر نگاری را پناهی گشته ایم
بی وفایی ها ز یاران دیده ایم
اشک در دامان باران دیده ایم
گریه ها از شوق سر داده ایم
ما صدای عشق را سر داده ایم
ساقی جام شرابت گشته ایم
باقی دام سرابت گشته ایم
رمز دیدار رخت راگفته ایم
ذکر اعلای رخت هم گفته ایم
در به روی آن بدی ها بسته ایم
دل ز این دنیا به تو ما بسته ایم
از همه تنهاترین و خسته ایم
از غم هجران تو ما خسته ایم

“م.ص.ر”

الهی
تو کل هستی و ما همه هیچ…
الهی
این هیچ را بهر هیچ ،هیچ مکن
الهی
صادق به چه رویی از تو بخواهد؟
که اگر بخواهد شرمسار است و اگر نخواهد گرفتار
الهی
در این نکو سال نوارانی عمر و زندگی و کسب و کار همه بندگانت را برکت بده

۲۵ - اسفند - ۱۳۸۸

سال جدید هم کم کم عطرش را می شود استشمام کرد
اینک که سال را تمام کردی بگو ببینم سال قبل را چه کردی؟
سال قبل جوانی بودم پر از شور و انرژی و میل به مبارزه و در پی حقی که به آن اعتقاد راسخ داشتم
سالی که گذشت من با تمام وجودم در پی هدفم بودم…
سالی که گذشت پر از جوانانی بود به مانند من و شاید راسختر ..
بگذریم…
سال جدید دارد می آید..
راستی این خانه من است
گرانترین خانه دنیا…
خانه را به بهایی گران خریده ام
آن عکس را بالای خانه ام میبینی؟
عکس من است
عکسم را ببین که چه جوانِ زیبا و با نشاطی بودم..
اینک نام خانه ام را بشنو…
نام این خانه قبر است و ماوای جوانی است که روزی قصد داشت زندگی کند و گلوله ای راهش را سد کرد…

آن خدا هم ذوق دارد ای بشر
گریه ای با شوق دارد ای بشر
چون سر شوقی خدا را غافلی
چون سر بغضی خدا را عاقلی
راه شوقی را به سویش یافتی
تار عشقی را درونش بافتی
چون خدا فرمود الله الصمد
بغض او آمد به سویش الولد
سوز عشقت داغ دارد ای خدا
کوچه ای پر باغ دارد ای خدا
درد ما را مرهمی کن ای خدا
مشکلاتم برهمی کن ای خدا
ای خدا من راضیم از شوق تو
سوز ها دارد دلم از عشق تو

“م.ص.ر”

الهی..
اگر رضایت تو در این است پس هر چه بر این صادق آید ، خوش آید..
الهی…
تو خود می دانی که  تنها سرمایه صادق  و قوت قلبش با تو بودن و به یاد تو بودن است…
پس ..
بار الها خودت را هیچ وقت از من مگیر

۱۹ - اسفند - ۱۳۸۸

به چه چیزی خیره شده ای؟؟
چرا اینچنین غمگین من را نظاره میکنی؟
ساعتی پیش که  در اوج خود بودم ،کسی من را نظاره نمیکرد و ندید..
اینک که در حال خاموش شدن هستم چرا این چنین غمبار به نظاره ام نشستی؟
خجالت میکشم من را این چنین و در این وضع نظاره میکنی
اینک که رو به خاموش شدن هستم …
ساعتی پیش نامم خورشید بود و سلطان آسمان بودم و زمین را با عشق، نور و گرما می بخشیدم
اینک که در حال غروب هستم چرا از غروبم لذت میبری؟
آسمان را ببین از خجالت من صورتش سرخ شده..
مرا حکایت کن…
برای چشمانی که مرا قطره قطره می ریزند…
حکایتم کن که به غروب خود رسیده ام!!!
افسوس که همه رویا هایم افسانه شد….
افسوس..

عاشقی ها با تو معنا می کنیم
ناله ها با عشق برپا می کنیم
در ره عشقت فدایی می شویم
ساقی جام وفایی می شویم
آسمانی را گلستان می کنیم
آتش نی را نیستان می کنیم
از فراقت روز و شب نالیده ایم
اشک خون از داغ رب باریده ایم
ما نماز شوق را هم خوانده ایم
آن کتاب ذوق  را هم خوانده ایم
ما همه حیران و مفتون گشته ایم
از سر عشق تو مجنون گشته ایم
از فراقت ما همه  شیدا شدیم
نور اسمت آمد و پیدا شدیم
نشتر عشقی به دامی میزنیم
قطره دل را به نامی میزنیم
ما همه در ابتدایت مانده ایم
بی ثمر تا انتهایت رانده ایم

“م.ص.ر”

۱۳ - اسفند - ۱۳۸۸

خداوند تصمیم گرفت موجودی جدید را بیافریند
آدم و فرزندانش دیگر در زمین نبودند و  اکنون همه آنها در بهشت و جهنم بودند…
خداوند موجود جدیدی را از نیست به هست آورد، سپس همه را امر به سجده کرد همه سجده کردند ..
خداوند انسان را احضار کرد و از انسان و فرزندانش خواست این موجود را سجده کنند…
ای فرزند آدم آیا موجود جدیدم راسجده میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

در فراقم روز و شب نالیده ای
در ره عشقم به خود بالیده ای
بارش باران اشکم دیده ای
از گلستانم گلی را چیده ای
برگریزان دلم را خوانده ای
در ره عشقم تو تنها مانده ای
این خدایم را خدایی کرده ای
مرغ جانم را هوایی کرده ای
“م.ص.ر”

۱۲ - اسفند - ۱۳۸۸

چشمانش برق می زد وقتی به آن نور لطیف و یکنواخت نگاه میکرد،
ذوقی عجیب داشت مانند کودکی که برای اولین بار می نوشت
این بار مانند قبل نبود که گریه کند، بر عکس، این بار شوق و ذوقی داشت بی نهایت..
او به دنیا آمده بود، در حالی که ساعتی پیش مرده بود….

ما هبوطی داشتیم اندرسروش
در پی اش بودیم با جوش و خروش
لیک یافتیم آنچه را پنداشتیم
ما عبور از آسمان می خواستیم
هم زمین را داشتیم هم آن جهان
در پی اش بودیم اندر آسمان
گفتگو کردیم ما با اولیاء
مولوی و شمس بود و اوصیا
بحث ها داشتیم ما حیران رب
راهها می خواستیم تا عرفان حق
مولوی برخواست تا گوید مرا
هر که خواهد همنشینی خدا
یک بدست از جمع رفتن یک زمان
مکر دیوست بشنو و نیکو بدان
شمس آمد تا دهد او را جواب
جام بقا گیر و بهل جام خواب
پرده بود خواب و حجابت عیان
ساقی باقی است خوش و عاشقان
حافظ شیرازی از آن سو بگفت
میان مهربانان کی توان گفت
که یار ما چنین گفت و چنان کرد
که درد اشتیاقم قصد جان کرد
خیالش لطف‌های بی‌کران کرد
صراحی گریه و بربط فغان کرد
بحث بر عرفان حق آغاز کن
راه حق را ز خود آغاز کن
پرسشی کردیم ما از خدا
تا که گوید راه باشد از کجا
پاسخ آمد باب را دقی نما
تا که گویم رازها را با شما
گر که خواهی باب را دقی زنی
ابتدا خود را شناس ،در را زنی
ما خدا را از خدا می خواستیم
خود خدا بودیم، خدا می ساختیم
ما ز بالاها همه بالا تریم
ما ز اعلی نیز اعلی تریم
ما ز دریا ها همه دریاتریم
ما از این خاک، حتی سرتریم
جسم ما اینجاست بر روی فرش
روح ما آنجاست در روی عرش
مرگ ما نیست پایان جهان
بلکه پایانش بود آغاز آن
نیست اندر این جهان یک رازدار
تا سخن ها گویمش آغاز دار
مولوی بالاست ما بالاتریم
چون که حتی از خدا تنهاتریم

“م.ص.ر”

۱۰ - اسفند - ۱۳۸۸

دیگر وقت آن رسیده است…
دیگر وقت آن رسیده است که آن بالاترینِ بالا را رها کنی و بیایی اینجا روی زمین کنار خودم
تو از آسمان آبی و خورشید و ماه و ستاره هایش میگذری , من هم از این دنیا و آدم های مختلفش
تو از تاریکی شب و چشمان سفید بنده هایت که هر شب به تو خیره میشوند میگذری ,  من هم درمقابل به تو قول میدهم که هر شب و روز و هرساعت و دقیقه به جای آنها به تو خیره شوم..
تو میشوی تنها ماه من و… من هم .. من هم… من هم اصلا میشوم سیاهی آسمان شبهایت…
بعدها که به هم رسیدیم , کوله بارمان را میبندیم و از همه دنیا میگذریم با همدیگر میرویم تا آخر عالم , آخرین نقطه عالم..
جایی که کسی نمیتواند پیدایش کند , به غیر از خودم و خودت , فقط من و تو…
جایی که آنجا,  زندگی با همه ی دو رنگی هایش و رنگ های متنوع اش یک رنگ میشود
جایی که دنیا با همه ی زشتی ها وبدی هایش،خوب و زیبا میشود
جایی که غرور و خودخواهی و دروغ و هوس جایی  در ندارد
جایی که دوست می دارم یعنی کنار  “تو”
آرامش یعنی با ” تو”
اطمینان یعنی به ” تو”
بی تابی و بی قراری یعنی برای ” تو”
جایی که دلم هیچوقت پیش “تو” احساس غریبگی نخواهد کرد
جایی که می دانم برای دلتنگی هایم دوایی هست یعنی مرگ…..
جایی که تا چشم کار میکند دریایی است آبی رنگ..
ساحلی دارد پر از شن و ماسه داغ , ماسه های داغ داغ..
میدانی .. مدتیست که دیگر واژه های ذهنم برای رسیدن به هم بی قراری نمی کنند…
خیلی خسته ام,  “خسته از بی تو بودن”
دلم به اندازه دنیایی گرفته …
میخواهی برایت داستانی بگویم؟
دلم میخواهد داستان زندگیم را برایت تعریف کنم
پس گوش کن…
یکی بود…
یکی نبود…
………
مثل همیشه

چشمانت را ببند و آرامتر از همیشه بخواب برو

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو … من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

“مرتضی عبداللهی”

۹ - اسفند - ۱۳۸۸

اصلا تو میدانی فاصله یعنی چی؟؟

میخواهی معنی فاصله را با تمام وجود درک کنی؟؟؟؟؟؟؟؟

پس حتماً اینجا را ببین

۹ - اسفند - ۱۳۸۸

یادم می آید همیشه به من میگفتند مواظب باش که به ته خط نرسی ..
ولی من احساس میکنم کم کم دارم به این  ته خط که میگفتند نزدیک میشوم..
چیزی بگویم؟؟
وقتی میرسی به این نقطه…
دیگر نمیدانی ، خودت را گم کردی یا او را………
نترس!
من دیوانه نشده ام ……
فقط دارم با کلمه هایم بازی میکنم ، نه با زندگی…..
حواست هست؟؟؟؟!!!!
گفتم:کاش من هم کتاب بودم
گفت:ما آدم ها همه کتابیم!!
گفتم:پس چرا کسی من را نمیخواند؟
گفت:خودت اول باید کتاب وجودیت را بخوانی بعد کتاب وجودیت را نشان همه بدهی تا آن کس که لایق خواندنش هست بیاید و آن را برایت بخوند…

من
شورید ه ای تنها
به دنبال تکه سنگی به راه افتاده ام
تا از آن
تندیس دلم را بسازم
“نگار”

۸ - اسفند - ۱۳۸۸

این وصف حال من است
از این سو رانده و از آن سو مانده
درختی را میمانم که ریشه اش در آب و خاک و هوای شرجی بوشهر است و در هوای سرد و برفی کوهستان های البرز و تهران رشد کرده
نه تهرانی ام و نه بوشهری
تا بوشهر هستم تهرانی ام و تا تهران هستم بوشهری
کسی ندانست من اهل کجایم…
ولی خود میدانم که یکی از اهالی آسمان هستم..
آسمانی که روزی جایگاه من خواهد بود…

شهر من دریا
شهر من خورشید
شهر من نخلستان
ساکنینش چون کوه
نخل هایش بالا
رود هایش جاری
در ورای سیرافش
خورشید میبینم
شب هایش پر نور
روشن و مهتابی
نفت و گازش چون خون
در رگ آبادی
خلیجش جاویدان
فارسی می ماند
لیان خورشیدی
می درخشد بی نور
انتهای ایران
صدایی می آید
آری همشهری
شهر ما بوشهر است
ساحلی باید رفت…

“م.ص.ر”

۷ - اسفند - ۱۳۸۸

وقتی که یادش می افتد..
چقدر دعا کرد …
چقدر نذر کرد..
تا پسرش دانشگاه قبول شد…
و اینک سالها است که از مرگ پسرش در زلزله بم گذشته

۱ - اسفند - ۱۳۸۸

در حالتی خاص …

در جایی خاص…

می نویسم..

آهای اهالی دنیا..

به خیال خودتان با مرگ، همه نقشه هایتان در این دنیا نقش بر آب میشود….

در حالی که همه شما در این دنیا نقشی هستید بر آب…

باور نکن تنهایت را

۳۰ - بهمن - ۱۳۸۸

بغض آسمان سیاه تهران هم با صدای بلندی ترکید …
صدای هق هق آسمان..
ریتم دلنشین باران..
بوی خاک باران خورده…
بوی دود و نم و باران…
نم نم باران که میخورد روی صورتم..
اینها نشانه های خوبیست از طرف خدا..
من عاشق این هوا هستم

۳۰ - بهمن - ۱۳۸۸

فریاد ی میزنم در سکوت خود

کمک!!!

ولی کسی نمی شنود فریاد سکوتم را

و شاید من زندگی را باختم..

به همین سادگی باختم….
دعایم کنید

۲۹ - بهمن - ۱۳۸۸

سلام …
خداحافظ ..
اگر کلمه تازه ای یافتی..
اضافه کن بر این دو
شاید..
باز شود قفل این در گمشده بر دیوار

۲۸ - بهمن - ۱۳۸۸

بی تو اما با تو برای تو گذشت..
چرا من و تو ، ما نشدیم؟؟؟؟؟؟

* این عکس دلم را آتش زد…

۲۷ - بهمن - ۱۳۸۸

در این دنیای متفاوت احساس می کنم که کمی هم بی تفاوتی بد نباشد…

۲۷ - بهمن - ۱۳۸۸

تمام حرف هایم..
همان هایی هستند که..
نوشته نمیشوند
همان سه نقطه های بیچاره…

۲۷ - بهمن - ۱۳۸۸

دلم تحمل نمیکند..
لحظه ای درنگ و..
نگریستن به  کوچه ای را که
به وقت غروب
جدا می کرد تو را از من…
آهای جاده ..
به وقت سفر..
کدام عشق همسفر تو می شود؟؟؟

۲۵ - بهمن - ۱۳۸۸

هر چند که از آینه بی رنگ تر است
از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است
بشکن دل بی نوای ما را ای عشق
این ساز،شکسته اش خوش آهنگ تر است

آهای مسافر…
چرا آمدی وقتی میخواستی بروی؟؟؟؟؟
من که داشتم زندگیم را میکردم..
چرا زندگیم رو بهم ریختی و رفتی؟؟؟؟؟
رسم مسافران رفتن است؟؟
باشد…
برو مسافر..
برو مسافر..
برو…
سفرت به خیر اما …..
تو و دوستی خدا را…
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران…
برسان سلام ما را
برسان سلام ما را
برسان سلام ما را
برسان سلام ما را
آری ..
برو ..
چه میشود کرد…
رفتن …
این است رسم مسافر..
اینک اما ای مسافر.. دلتنگِ دلتنگی های دلِ تنگت هستم…
بیش از این دلتنگم مگذار…

آهای رهگذر…. این را دانلود کن

۲۴ - بهمن - ۱۳۸۸

‏‏‏”‏دانلود کنید‏‏”‏

ای خدا،حالم خراب است…
حسی دارم شبیه حس شیطان …
وقتی که از درگاهت رانده میشد….
من بازنده ی بازیی شدم که خودم هم بازیگرش و هم داورش بودم

کجایی که دلم هوایت کرده

۲۳ - بهمن - ۱۳۸۸

درد نوشت …
کوفت نوشت …
زهر هلاهل نوشت :
بی انگیزهستم!
مثل یک قاب خالی شکسته!
سیاه سیاه ..
تلخ تلخ..
استادم رفت…
دلم برایت تنگ میشود استاد…

سلام و خداحافظ استاد..

۲۳ - بهمن - ۱۳۸۸

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دل ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما
گفت آن چه یافت می نشود آنم آرزوست

کاش دنیا را بهتر میدیدم..
زیبا صورتانی میبینم حیوان سرشت
حال کوچه به کوچه و دیار به دیار در پی انسان سیرتانم

۲۳ - بهمن - ۱۳۸۸

حرف “ت” کرده قیامت
“ت” مثل تو
“ت” مثل اول تردید
“ت” مثل آخر طاقت
“ت” مثل ته خیانت

“حمزه کرمانی”

آنچه پاشیدی به زخم دلم ..نمک بود
نگو که کارِ تو نبود که رد دستان بر آن پیداست..
از من دور شو که دیدنت هم نمکیست بر زخمی که به یادگار بر دلم گذاشته ای

۲۰ - بهمن - ۱۳۸۸

صدای قدم هایش می آید

از همه کس به تو نزدیک تر است..

چند باری خواست به سراغت بیاد ولی فرصتش را نداشت

شاید امروز یا فردا نیاید

ولی او آخر روزی سراغت می آید

مرگ را می گویم

۱۹ - بهمن - ۱۳۸۸

آهای آدمکش..
اگر میکشی..بکش
ولی..
فقط به خاطر دل خودت بکش…

۱۸ - بهمن - ۱۳۸۸

سکوت

شاید فرصتی دیگر..

نوبت عاشقی باشد

۱۷ - بهمن - ۱۳۸۸

بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق
مفتی عقل در این مسئله لایعقل بود

نوشتن یک دلیل دارد …
ننوشتن هزار دلیل! …

۱۶ - بهمن - ۱۳۸۸

دکتر جان..
در آن آمپولت شهدی بریز
که بشود عشق ورزید همه را…