X
تبلیغات
رایتل

در آن یکشنبه غمگین ایران، دریغا هاشمی از بین ما رفت

عجل آمد سراغ یار ایران، بگو آن یار ملت در کجا رفت
بسوزد از فراقش قلب ملت، که یار رهبری هم تا خدا رفت
در آن سرمای بی احساس تهران، زمستان آمده بر قلب ایران
که با سرمای جانسوز زمستان، دگر از سرو سبزش آن صفا رفت
شبیه نا خدا بودش درآن موج، که  ایران هم شبیه کشتی او
در این دریای پر موج و تلاطم، از آن کشتی ببین آن ناخدا رفت
ببین آن مرد تنهای زمانه، در آغوش جماران جا گرفته
عزا دارش شده در کل ایران، که مرد سبز ایران با وفا رفت
عجل ناگه زده بر قلب ایران، که قلب رهبری هم درد آمد
در آن یکشنبه غمگین ایران، دریغا هاشمی از بین ما رفت

محمدصادق رزمی

0 نظر

بی خیال لحظه ها وقتی تو رفتی از خیال

صبح زیبایت بخیر اما نخوابیدم عزیز
مثل باران از غمت در سینه باریدم عزیز
در تمام دیشبم من زل به چمشانت زدم
جز نگاه عاشقت چیزی نمی دیدم عزیز
کل شب را از غمت تا صبح باریدم عزیز
در کنارم آمدی گفتی که فهمیدم عزیز
گفتمت با من بمان تا غصه ات کمتر شود
در خیالم روی تو یک لحظه بوسیدم عزیز
بی خیال لحظه ها وقتی تو رفتی از خیال
کاش هرگز در جهان چشمت نمی دیدم عزیز

محمدصادق رزمی

0 نظر

عشق گاهی یک نهنگی را به کشتن می دهد

مثل من وقتی که او بوی نبودن می دهد
عشق گاهی یک نهنگی را به کشتن می دهد
مثل یک ققنوس پیر وقتی که میمیرد ز غم
همچو آن گویی چنین فریاد رفتن می دهد
چشم در چشمان عشق وقتی به من زل می زند
من به او دل می دهم او غصه بر من می دهد
عشق وقتی بر دلت یک یادگاری می زند
جامه ای از غصه ها اینگونه بر تن می دهد
مثل مرگ یک نهنگ در ساحل دریای غم
عشق گاهی یک نهنگی را به کشتن می دهد

محمدصادق رزمی

0 نظر

شادی هر عاشقی وابسته در معشوق اوست

روز و شب از غصه ات گویی که مانند هم اند
یاد تو با غصه ام در سینه هم بند هم اند
مثل آن یک لنگه کفش وقتی نباشد لنگه اش
عشق تو با قلب من هر لحظه پابند هم اند
چون گیاه پیچکی پیچیده ام من دور تو
قلب من با قلب تو اینگونه پیوند هم اند
شادی هر عاشقی وابسته در معشوق اوست
قلب هر دو اینچنین در سینه دربند هم اند
بی تو در دنیای من فرقی ندارد روز و شب
چون که از اندوه تو گویی که مانند هم اند


محمدصادق رزمی

0 نظر

یک موزه از درد و غم است، جانباز اعصاب و روان

یک موزه از درد و غم است، جانباز اعصاب و روان
دردی به قلبش می زند، از موشک و از موج آن
وقتی که حتی بچه اش، او را تمسخر می کند
دلتنگ سنگر می شود، دلتنگ آن رزمندگان
هی قرص و آمپول و دوا، هی موج بیسیم و صدا
سر را به شیشه می زند، از موج دردش آن زمان
از پشت بیسیمی که نیست ،گوید به فریادی بلند
قیچی شدیم از هر طرف، از این زمین و آسمان
هرگر فراموشش نکن، زیرا که این آرامشت
از موج آن اندوه اوست، جانباز اعصاب و روان

محمدصادق رزمی

0 نظر

گفتم که من از دوری ات، بیمار چشمانت شدم

گفتم که معشوقم تو باش، گفتا پشیمان می شوی
گفتم پشیمانی چه سود، گفتا که ویران می شوی
گفتم که از موهای خود، آن روسری را وا بکن
گفتا اگر آن وا کنم، در دل پریشان می شوی
گفتم ز آن شهد لبت، امشب مرا مهمان بکن
گفتا که با شهد لبم، درگیر بحران می شوی
گفتم که من از دوری ات، بیمار چشمانت شدم
گفتا فراموشم بکن، اینگونه درمان می شوی
گفتم تو ای لیلای من، از عاشقی مجنون شدم
گفتا اگر مجنون شدی، بی من تو حیران می شوی

محمدصادق رزمی

0 نظر

قبله ام را بی جهت، من از خدا گم کرده ام

من نمی دانم تو را، آخر کجا گم کرده ام
تا به خود من آمدم، دیدم تو را گم کرده ام
قول دادی تا ابد، دستان تو سهمم شود
پس چرا آن دست تو، ای بی وفا گم کرده ام
با وجودت قبله ام، سمت همان چشم تو بود
قبله ام را بی جهت، من از خدا گم کرده ام
دست من یخ می زند، در این زمستان بیشتر
چونکه آن دستان تو، در این هوا گم کرده ام
من نمی دانم چه شد، اینگونه ویرانت شدم
تا به خود من آمدم، دیدم تو را گم کرده ام

محمدصادق رزمی

0 نظر
تمامی حقوق مطالب متعلق به ܓܓܓ اِشـــغالگر ܓܓܓ می باشد.
طراحی و اجرا: سایت ستاپ