X
تبلیغات
رایتل

نیمه شب هم می رسد در اوج تنهایی و غم

ساعت دلدادگی شد می شود آیی ز راه
من شبیه شب شدم تا رخ نمایانی به ماه
موی تو بر صورتت همچون که ماه نیم شب
همچو آن موهای تو آن بخت من هم شد سیاه
خاطراتت میزند هر شب به قلب خسته ام
هر شبم طی میشود با حسرت و اندوه و آه
من تو را گم کرده ام اما نمی یابم تو را
مثل یک سوزن که افتاده به یک انبار کاه
نیمه شب هم می رسد در اوج تنهایی و غم
ساعد دلدادگی شد می شود آیی ز راه

محمدصادق رزمی

0 نظر

از خدا گلایه من دارم، که چرا آفریده این من غمگین

نیمه های شب تو خوابیدی، من ولی هنوزبیدارم
با غمت در این شب ها، از خودم ببین که بیزارم
ریشه کرده ای به اعماقم، یاد تو زده به اعصابم
می شود فقط ببین با مرگ، از تو من دست بردارم
از خدا گلایه من دارم، که چرا آفریده این من غمگین
او خبر داشت بی تو میمیرم، زین سبب گلایه من دارم
خوب می دانم شبی تو می آیی، آن شبی که از غمت مردم
بر مزار سرد و غمگینم، عاقبت می رسی به دیدارم

محمدصادق رزمی
0 نظر

عمر من بی تو رو به پایان بود، مرگ من فقط غمت کم داشت

کاش میشد تو را نمی دیدم، این دلم بی بهانه هم غم داشت
چشم من از غمت شده باران، چشم من قبل تو کمی نم داشت
بغض تنهایی و غم باران، از برای مردنم همین بس بود
عمر من بی تو رو به پایان بود، مرگ من فقط غمت کم داشت
از غمت هوای تهران هم، شد شبیه شرجی بوشهر
از غمت بوده شرجی تهران، این هوا بی تو اندکی دم داشت
من که بی تو مزه تلخم، با تو حالا ببین که مزه زهرم
تلخ بود کام زندگی بر من، زندگی بی تو هم جهنم داشت
کاش میشد تو را نمی دیدم، کاش میشد مرا نمی دیدی
قبل تو تمام شب هایم، این دلم بی بهانه هم غم داشت

محمدصادق رزمی
0 نظر

عشقت نوک پیکان و غمت همچو کمان است

اندوه تو سنگینی اندوه جهان است
حتی غم تو تلخ ترین درد زمان است
وقتی که خزان عطر تو دارد همه جایش
هر لحظه دلم یکسره با فصل خزان است
رفتی و ولی قلب من از غصه و دردت
از فکر تو هر لحظه ی آن او نگران است
هر جا بروم فرق ندارد که کجا هست
آنجا به یقین از غم تو از تو نشان است
یک تیر زدی بر دل من با غم و دردت
عشقت نوک پیکان و غمت همچو کمان است

محمدصادق رزمی

0 نظر

یارم شبی با دسته گل، بر آن مزارم می رود

با بوی عطری در هوا، از دل قرارم می رود
گویی دوباره یار من، از نو کنارم می رود
گاهی که با اندوه او، درگیر یادش می شوم
آن لحظه در اندوه و غم، فصل بهارم می رود
بودش تمام هستی ام، او با نگاه عاشقش
بنگر که از آغوش من، دار و ندارم می رود
همچو حصاری می شود، آغوش من اطراف او
اما ببین او اینچنین، از آن حصارم می رود
وقتی که از غم مرده ام، این را یقین دارد دلم
یارم شبی با دسته گل، بر آن مزارم می رود

محمدصادق رزمی
0 نظر

بیا برگرد به آغوشم، که دارم بی تو میمیرم

به وقت عصر پاییزی، که دلگیرم از این دنیا
غروب جمعه هم باشد، نشستم من تک و تنها
بیا برگرد به آغوشم، که دارم بی تو میمیرم
دلم پر گشته از دردت، شدم از عشق تو شیدا
به کشتن می دهد من را، غمت هر لحظه در دنیا
ندارد فرق چندانی، غمت با زهر و آن سم ها
تمام هستی ام اینجا، همین احساس زیبا بود
تمام حس من بر تو، در این شعرم شده اهدا
ببین بی تو چه تلخم من، تصور کن کمی من را
به وقت عصر پاییزی، دلت پرگشته از غم ها

محمدصادق رزمی

0 نظر

چون چوبه ی داری که پر از خاطره گشته

از خاطره ها رنگ رخم وه که زرد است
بر گردن من خاطره ها همچو که بند است
چشمان تر وعشق تو و سینه پر آه
این باعث آوارگی و غصه ی مرد است
یک گوشه فرو می روم از سردی دنیا
دنیای من از غصه و غم بی تو چه سرد است
چون چوبه ی داری که پر از خاطره گشته
از خاطره سرشارم و این باعث درد است

محمدصادق رزمی

0 نظر
تمامی حقوق مطالب متعلق به ܓܓܓ اِشـــغالگر ܓܓܓ می باشد.
طراحی و اجرا: سایت ستاپ