X
تبلیغات
رایتل

به یادگار ز غمت ،در دلم خزان دارم

ببین که زار و خرابم، غمت به جان دارم
به یادگار ز غمت ،در دلم خزان دارم
چنان به دلم، اشک و گریه دارم من
که از غصه ات به آن، رودی روان دارم
چه حاجتی ست ،که بگویم غم دل خود را
که غمی به دلم، به این عیان دارم
این شعر غمگین و، این غصه ی تلخم
به یادگار به دلم، از تو من نشان دارم
چنان غمت به دلم، فتاده در بهاران ها
که از غمت به خدا، در دلم خزان دارم

محمدصادق رزمی

0 نظر

من وفادارم به تو، حتی که بعد از رفتنت

با لب خندان تو، دنیا همه دربند توست
من یقین دارم بهشت، یک شعبه از لبخند توست
آنچنان خالق تو را، زیبا تر از گل آفرید
حوری و ماه و پری، دیگرکه آن پسوند توست
بس که می ریزد غزل، از آن لب شیرین تو
من که هیچم ای عزیز، حتی خدا دلبند توست
من وفادارم به تو، حتی که بعد از رفتنت
مرد تو تا روز مرگ، با خون خود پابند توست
آنچنان با خنده ات، دنیا بهشتی می شود
من یقین دارم بهشت، یک شعبه از لبخند توست

محمدصادق رزمی
1 نظر

شبیه آن بهارانی، که از باغ و چمن رفتی

گل زیبای غمگینم، چنان از پیش من رفتی
که وقتی  از برم رفتی، چو روحی از بدن رفتی
چه زیبا می شدم با تو، درون رخت دامادی
ولی حالا به جای آن،  تو با رخت کفن رفتی
به آبادی احساسم، تو با آن مهر خورشیدت
شبیه آن بهارانی، که از باغ و چمن رفتی
نفهمیدم چه شد رفتی، ولی دیدم که از پیشم
سریع و تند و بی وقفه، چو چشم برهم زدن رفتی
چه میشد کور میگشتم، شبیه حضرت یعقوب
ولی هرگز نمی دیدم، چنین از پیش من رفتی

محمدصادق رزمی

0 نظر

پشت هر لبخند من اندوه تو خوابیده است

از دوباره در هوا عطر تنت پیچیده است
بار هم اندوه تو در این هوا پاشیده است
از دلم آن خاطرت هرگز نمی میمرد دگر
تا ابد احساس من از دوری ات شوریده است
بر نمی گردد کسی هرگز دگر بر زندگی
بعد ازآن وقتیکه آن چشم تو را او دیده است
در پس لبخند من درد عمیقی خفته است
پشت هر لبخند من اندوه تو خوابیده است
چشم من سهل است حتی ببین آن آسمان
پشت پای رفتنت از غصه ات باریده است

محمدصادق رزمی

0 نظر

رو به مردن می شوم از غصه نیلوفرم

پیر و خسته من شدم از غصه نیلو فرم
ازهمان روزی که او بار سفر بست از برم
می پرم آخر شبی از برج میلاد از غمش
می پرد تنها فقط با این روش عشق از سرم
آنچنان از درد او هر شب پر از دلتنگی ام
می رود این زندگی  آخر شبی از پیکرم
دل خوشی هایم شده در این جهان تنها همین
اینکه گاهی در خزان از خانه اش من بگذرم
آنچنان قلب و دلم از درد و غم پر گشته که
رو به مردن می شوم از غصه نیلوفرم

محمدصادق رزمی

0 نظر

گر شدم از غم تو مرده و بی جان تو بخند

گر شدم از غم تو زار و پریشان تو بخند
یا که از زندگی ام بی تو پشیمان تو بخند
از غمت شد به دلم فصل بهاران چو خزان
شده گر مثل خزان فصل بهاران تو بخند
بین مردم ز غمت تا که دلم تنگ شود
هر کجا درد دلم گشته نمایان تو بخند
پشت پرچین اتاقت وسط فصل خزان
بر دلم در وسط کوی و خیابان تو بخند
می رسم از غم تو بر ته این خط حیات
گر شدم از غم تو مرده و بی جان تو بخند

محمدصادق رزمی

0 نظر

دکترم تنها تو را بر حال من تجویز کرد

بی تو باید از خودم در زندگی پرهیز کرد
این بهاران را فقط باید ز غم پاییز کرد
بی تو باید در خزان وقتی پر از تنهایی ام
قلب خود را از غمت با خاطره تجهیز کرد
آنچنان از درد تو حالم خراب و زار بود
دکترم تنها تو را بر حال من تجویز کرد
آنچه کردی با دلم تنها فقط در این جهان
مثل آن  زار و خراب تنها فقط چنگیز کرد
گر بخواهم بی تو این حالم دلم بهتر شود
بی تو باید از خودم در زندگی پرهیز کرد

محمدصادق رزمی

0 نظر
تمامی حقوق مطالب متعلق به ܓܓܓ اِشـــغالگر ܓܓܓ می باشد.
طراحی و اجرا: سایت ستاپ