X
تبلیغات
رایتل

بیا در خواب من گاهی، زمان هایی که دلتنگم

اگر دلگیر و تنهایم، بدان داغ تو سنگین است
مدار زندگی بی تو، ز اندوه تو غمگین است
نمی دانم چرا بی تو، در این دنیا اسیرم من
ولی اینرا بدان ای عشق، نفس هم بی تو ننگین است
بیا در خواب من گاهی، زمان هایی که دلتنگم
که با رویای چشمانت، کمی این غصه تسکین است
دقیقا حال من بی تو، شبیه حال فرهاد است
که فرهاد از غم عشقش، دلش در بند شیرین است
برایم زندگی ای عشق، به لبخند تو معنا داشت
تو رفتی و جهان من، ز اندوه تو غمگین است

محمدصادق رزمی

0 نظر

منم مجنون ترین عاشق، منم آواره ای عشقت

منم تنهاترین انسان، منم معنای تنهایی
من و دلتنگی و یادت، من و شب های تنهایی
منم مجنون ترین عاشق، منم آواره ای عشقت
غریب افتاده ام بی تو، در این صحرای تنهایی
از آن وقتی که تو رفتی ،جهان خالی شده از عشق
ببین وامانده ام ای عشق، در این دنیای تنهایی
غمی اندازه ی دریا، درون سینه ام دارم
به یادت غرق خواهم شد، در این دریای تنهایی
دوباره یاد چشمانم، دوباره نم نم باران
من و دلتنگی و یادت، در این شب های تنهایی

محمدصادق رزمی

0 نظر

می شود ممکن شوی این فاصله پایان شود

می رسد روزی که سختی های ما آسان شود
بر کویر قلب مان از عشق مان باران شود
عاقبت می آیی و با بوسه ای بر قلب من
مرد تو عاشق ترین انسان این تهران شود
می رسد در عاقبت با بوسه ات در یک شبی
زخم آن ایام غم در سینه ام درمان شود
مثل صبح برفی یک روز زیبا در جنوب
می شود ممکن شوی این فاصله پایان شود
این جهان یا آن جهان فرقی ندارد در کجا
می رسد اما شبی این قصه هم امکان شود

محمدصادق رزمی

0 نظر

تا ابد سهم منی، زیرا تویی آن عشق من

رو به رویت می نشینم، جان من حرفی بزن
مرهمی بر زخم دل، درمان من حرفی بزن
می گذارم بذر عشق، تنها به گلدان دلت
خواهشا با این گلت، گلدان من حرفی بزن
تا ابد سهم منی، زیرا تویی آن عشق من
پس کمی با این دلم، ای آن من حرفی بزن
مثل یک ابر بهار، وقتی که باران را نداشت
ساکت و لب بسته ای، باران من حرفی بزن
اینکه در عکسی و تو، حرفی نداری با دلم
من نمی دانم ببین، پس جان من حرفی بزن

محمدصادق رزمی

0 نظر

یک نفر اسمش خدا با حکمتی بی انتها

تا که از درد و غمم در سینه تنها می شوم
یک نفر می آید و با مهر او ما می شوم
او که در تنهایی ام تا غصه بر دل می رسد
با نگاه عاشقش در دم مداوا می شوم
آنقدر آن یک نفر زیباتر از هر آنچه هست
عاشق زیباییش آن لحظه آنجا می شوم
یک نفر اسمش خدا با حکمتی بی انتها
اینچنین با حکمتش بر غم توانا می شوم
بعد از این در این جهان با تلخی هر لحظه ام
با خدای مهربان در سینه تنها می شوم

محمدصادق رزمی

0 نظر

از غمت من عاقبت با غصه کم کم می روم

تا که یادت می رسد آن لحظه در غم می روم
از غمت من عاقبت با غصه کم کم می روم
هر زمان از غصه ات در زیر باران رفته ام
ناگهان با غصه ات در سینه آن دم می روم
زخم این احساس و دل دیگر ندارد مرهمی
از غمت بیمارم و از زخم مرهم می روم
بی تو وقتی بر سرم باران نم نم می زند
مثل باران خزان بنگر که نم نم می روم
عاقبت در یک شبی از بس که دلگیرم عزیز
روی دوش دیگران آن لحظه من هم می روم

محمدصادق رزمی

0 نظر

عاشقم بودی و من خیره به چشمت می شدم

گر تو بودی در برم هر جا طبیبت می شدم
در میان موی تو من عطر سیبت می شدم
خیره بر چشمان تو من شعر می خواندم عزیز
با همین شعر و غزل من دلفریبت می شدم
دست تو در دست من در زیر باران بهار
گر تو بودی آن زمان شاید حبیبت می شدم
عاشقم بودی و من خیره به چشمت می شدم
در نگاه عاشقت آنجا نصیبت می شدم
کاش بودی تا کمی احوال تو بد می شدش
می رسیدم در برت آنجا طبیبت می شدم

محمدصادق رزمی
0 نظر
تمامی حقوق مطالب متعلق به ܓܓܓ اِشـــغالگر ܓܓܓ می باشد.
طراحی و اجرا: سایت ستاپ