X
تبلیغات
رایتل

گویی که با اندوه و غم، بنیان شده معماری ام

من در میان سیل غم، چون رئیس علی دلواری ام
خنجر به قلبم خورده است، مجروح زخمی  کاری ام
بوشهر چه غمگین می شود، وقتی غمت دارد دلم
گویی که با اندوه و غم، بنیان شده معماری ام
در جنگ عشق و عاشقی، وقتی که درگیر غمم
چشم تو در تصویر تو، آمد به قصد یاری ام
اندوه تو چون انگلیس، وقتی به قلبم می زند
آن لحظه من دلواری ام، در جنگ استعماری ام
وقتی که در اندوه تو، تنها و بی کس می شوم
آن لحظه درسیل غمت، چون رئیس علی دلواری ام

"محمدصادق رزمی

0 نظر

مرگ مغزی می شود هر کس که عاشق می شود

هر کس که عاشق می شود حتما که تنها می شود
از حال آن معشوقه اش هر لحظه جویا می شود
گاهی که از معشوق او در جمع صحبت می شود
آن مرد عاشق با غمش اینگونه رسوا می شود
در لحظه دلتنگی اش وقتی که غمگین می شود
در گوشه ای از یک اطاق  با غصه اش جا می شود
در زیر بارانی که نیست او را تجسم می کند
با فکر او در خاطرش او غرق رویا می شود
هر کس که عاشق می شود او مرگ مغزی می شود
از این سبب قلب و دلش از سینه اهدا می شود

محمدصادق رزمی

0 نظر

عاشقت بودم ولی ،رفتی تو با آن دیگری

از کنارم رد شدی، دیدی ولی نشناختی
من همانم که به دل، آن عشق زیبا ساختی
یاد آن عشق قدیمی، یاد آن چشمان تو
یاد آن روزی که تو، بر عاشقت دل باختی
عاشقت بودم ولی ،رفتی تو با آن دیگری
حق این عاشق عزیز، الحق چه بد پرداختی
مثل باران بهار، ناگه به چشمم آمدی
دیدی آن حال مرا، اما چرا نشناختی
ناگهان با گریه ام، یک لحظه برگشتی عقب
با دو چشم خیس خود، بر من نگاه انداختی

محمدصادق رزمی

0 نظر

عشق خود را در دلم از برق چشمانم بخوان

بی تو حالا از غمت بر زندگی اصرار نیست
اینکه عاشق بوده ام حالا دگر انکار نیست
یاد دستانت بخیر در خش خش برگ خزان
با تو بودن در خزان حالا ببین تکرار نیست
عشق خود را در دلم از برق چشمانم بخوان
لذت این عاشقی در گفتن و اقرار نیست
دیر دانستم عزیز هر عاشقی در عشق خود
راه او در این مسیر در زندگی هموار نیست
بس که از اندوه و غم از زندگی سیرم عزیز
بی تو دیگر از غمت بر زندگی اصرار نیست


محمدصادق رزمی

0 نظر

غم و اندوه این جانم تمامش مال تو باشد

من و قلب پریشانم، تمامش مال تو باشد
ببین حتی بهارانم، تمامش مال تو باشد
به یادت گریه ها کردم، به زیر نم نم باران
من و این چتر و بارانم، تمامش مال تو باشد
غمت افتاده بر جانم، پریشان کرده احوالم
غم و اندوه این جانم، تمامش مال تو باشد
دعای هر نمازی تو، در این اوقات روحانی
که حتی دین و ایمانم، تمامش مال تو باشد
در این ساعات پایانی، پرم از غصه ات بانو
من و این عمر پایانم، تمامش مال تو باشد

محمدصادق رزمی

0 نظر

در این دنیا بدون تو به مردن قادرم بی تو

دوباره یاد تو  امشب، به هم زد خاطرم بی تو
به یاد عشق شیرینت، دوباره شاعرم بی تو
هنوزم در خیابانت، به دنبال تو می گردم
که از دلتنگی ام هر شب، در آنجا عابرم بی تو
تو رفتی و ندانستی، جهانم چون قفس گشته
در این دنیا بدون تو، به مردن قادرم بی تو
بدان از بس پریشانم، به هر جا می روم در دم
مشخص می شود حالم، ز رنگ ظاهرم بی تو
شب و تنهایی و یادت، من و یک قلب و دلتنگی
دوباره آن غمت امشب، به هم زد خاطرم بی تو

محمدصادق رزمی
0 نظر

حالا عروس شده دختر ولی پر از غم است

از گوشه ی چشمی که با غصه تر شده
با نگاه خیس و تَرَش خیره بر پدر شده
غرق خیال می شود آن لحظه از غمش
وقتیکه برای جواب، عاقدش منتظر شده
یاد قدیم و پدر که عازم به جبهه بود
مردی که تمام او به همین مختصر شده
حالا عروس شده دختر ولی پر از غم است
از غصه ی پدرش که مفقود الاثر شده
دوباره عاقد و وکیل و سوال و انتظار
گویا که عاقد مجلس صبرش به سر شده
یک قاب کهنه و یک بابا درون عکس
یک بغض و یک بله و چشمی که تر شده

محمدصادق رزمی

0 نظر
تمامی حقوق مطالب متعلق به ܓܓܓ اِشـــغالگر ܓܓܓ می باشد.
طراحی و اجرا: سایت ستاپ