X
تبلیغات
مدیسه
رایتل
تاریخ: 1 - شهریور‌ماه - 1395 ساعت: 13:43
یاد تو وقتی می رسد، بیرون روم از خانه ام
زیرا که از اندوه تو، زندان شود کاشانه ام
در لحظه های رفتنت، در وقت غمگین وداع
بعد از غروب و رفتنت، آواره در پایانه ام
مجنون تو بودم ولی، رفتی تو ای لیلای من
حالا که رفتی از برم، بعد از تو من افسانه ام
باران پاییزی شدم، هر لحظه می بارم فقط
بی تو برای اشک خود، دنبال یک بهانه ام
رفتی ندانستی که من، بارفتنت ویران شدم
من بی تو دیگر ای عزیز، با زندگی بیگانه ام

محمدصادق رزمی


تاریخ: 1 - شهریور‌ماه - 1395 ساعت: 12:38
میان این همه تلخی، گلم دیگر خداحافظ
در این باران دلتنگی، مرا بنگر خداحافظ
تو با آن چشم بارانت، نگاهم می کنی آخر
که حالم از غم چشمت، شود بدتر خداحافظ
دو چشمِ قرمز و خیست، غروبِ بندر بوشهر
من و بوشهر و دلتنگی ،از این بندر خداحافظ
شبیه برگ پاییزی، تو افتادی ز دستانم
تو ای زیبای پاییزی، تو ای دلبر خداحافظ
رسیده وقت پایانی، در این ساعات بارانی
من و دریای دلتنگی، گلم دیگر خداحافظ

محمدصادق رزمی


تاریخ: 30 - مرداد‌ماه - 1395 ساعت: 12:09
عشق من اینجا بشین، تا اندکی صحبت کنیم
شور و شادی را کمی، در قلب خود دعوت کنیم
ساعتی با من بمان، تا محو چشمانت شوم
درد عالم را کمی، با بودنت غیبت کنیم
سهم قلبم شد دلت، حالا بیا با هم شویم
زندگی شیرین شده، باید که ما وصلت کنیم
شعر من افسانه بود، در واقع دیگر نیستی
بعد از این باید که ما، با غصه ها خلوت کنیم
عشق زیبای دلم، حالا که دیگر رفته ای
یک قدم خوابم بیا، تا اندکی صحبت کنیم

محمدصادق رزمی


تاریخ: 30 - مرداد‌ماه - 1395 ساعت: 11:22
هر کسی با دیدنت با قلب من همدرد شد
رنگ پاییز و خزان از غصه هایم زرد شد
درد سختی از غمت در قلب من جا مانده است
قلب من با این غمت یک عاشق شبگرد شد
هر که عشقت در دلش با چشم تو آغاز شد
بعد از آن تنهایی اش سهم دل این فرد شد
بی تو تابستان ما مانند بهمن ماه ماست
از نگاه خسته ات مرداد ما هم سرد شد
بس که از اندوه تو سخت و غمین شد زندگی
با همین اندوه تو این عاشقت هم مرد شد

محمدصادق رزمی


تاریخ: 27 - مرداد‌ماه - 1395 ساعت: 21:09
از دلت افتادم و مشروط چشمانت شدم
رفتی و از غصه ات دستی به دامانت شدم
دزدکی از پنجره من زل به چشمت می زدم
بعد از آن در هر کجا از غم پریشانت شدم
تا بیایی از کلاس من مثل آتش می شدم
بر در دانشکده هر شب نگهبانت شدم
آمدی از رو به رو اما تو پرسیدی ز من
از چه رو در هر کجا من محو چشمانت شدم
ای خدا لعنت به من رویم نشد این گویمت
ای غمت بر سینه ام در واقع خواهانت شدم

محمدصادق رزمی


تاریخ: 27 - مرداد‌ماه - 1395 ساعت: 20:40
در جهان تنها فقط من با تو معنا می شوم
گر نباشی در دلم من بی تو رسوا می شوم
همچو یک پازل شدم ناقص ولی در انتظار
من فقط با دست تو در زندگی ما می شوم
می شوم آواره ای در کوچه های شهر تان
در پی ات از هر کسی حال تو جویا می شوم
می شوم تنها ترین در گوشه ای از این جهان
از غمت غمگین ترین تصویر دنیا می شوم
رفتی و من تا ابد از غصه ات بارانی ام
بی تو دیگر تا ابد تنهای تنها می شوم

محمدصادق رزمی
تاریخ: 26 - مرداد‌ماه - 1395 ساعت: 12:11
تا کمی در شهرمان باران فراوان می شود
در دلم از غصه ات آن لحظه طوفان می شود
می شوی طوفان غم مانند طوفان می وزی
زیر آن طوفان غم این سینه ویران می شود
در همان باران نم در بین آن برگ و خزان
غصه ات در قلب من آن لحظه پنهان می شود
با هجوم یاد تو در قلب و احساسم عزیز
مرد تو غمگین ترین انسان تهران می شود
خاطراتت می وزد همچون نسیمی بر دلم
یک نفر در آن زمان مانند باران می شود

محمدصادق رزمی


   1       2       3       4       5       ...       320   
کتاب من

انتشارات شبکه اندیشه- سال 1394
آرشیو

ابزارک های وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان : 288413
RSS